پله های ترقی را چگونه می پیمایند؟**
تروخیو(۱) اول بار که وصف جانی آبس(۲) را از ژنرال اسپائیلات شنیده بود. رئیس سابق سازمان اطلاعات او را با گزارش دقیق و مفصلی درباره تبعیدی های دومنیکنی در مکزیکوسیتی مبهوت کرده بود. این که آن ها چه می کردند، چه توطئه هایی می چیدند، کجا زندگی می کردند، چه کسانی به اشان کمک می کردند، و کدام دیپلومات ها را می دیدند.
«مگر توی مکزیک چند تا آدم داری که این همه اطلاعات را از آن مادر قحبه ها جمع کرده ای؟»
«همه این اطلاعات را یک نفر به ما می رساند، عالیجناب... خیلی جوان است. جانی آبس گارسیا. شاید پدرش را دیده باشید، یک گرینگوی آلمانی تبار بود که به دومنیکی آمد تا برای شرکت برق کار کند، بعد هم با یک زن دومنیکنی ازدواج کرد. پسرش گزارشگر ورزشی بود و ادعای شاعری هم داشت. من اول گذاشتمش تا برایم از کارمندان رادیو و مطبوعات خبرچینی کند، همین طور از داروخانه گومس که پاتوق روشنفکرهاست. آن قدر کارش خوب بود که با یک بورس قلابی فرستادمش مکزیکوسیتی . حالا، همین طور که می بینید توانسته اعتماد کل جماعت تبعیدی ها را جلب کند... من سر در نمی آرم چطور این کارها را می کند، اما او توی مکزیک حتی با لومباردو تولند و رهبر چپ اتحادیه کارگری رفیق شد. فکرش را بکنید، آن سلیطه بدترکیب که آبس باهاش ازدواج کرد، منشی آن مردکه سرخ بود.»
طفلک اسپائیلات با آن تعریف های پر آب و تابش کم کم ریاست سازمان اطلاعات را که برای آن در وست پوینت آموزش دیده بود، از دست داد.
تروخیو دستور داد «بیارش اینجا، به اش کاری بده که خودم بتوانم زیر نظرش بگیرم.»
این جوری بود که سرو کله این آدم عوضی نچسب با آن چشم های دائما زل زده، توی راهروهای کاخ ملی پیدا شد. تروخیو دورادور زیر نظر داشتش. جانی آبس چند هفته در آن اداره پرت افتاده ... کار کرد. وظیفه اش نوشتن نامه های دروغین از جانب خوانندگان برای ستون «حرف مردم» در روزنامه ال کاریبه بود. تروخیو پیش از آن که امتحانش کند، منتظر علامتی بود، چیزی بود... بالاخره وقتش رسید... یک روز که جانی آبس را در راهروی کاخ دید که ادشت با یکی از وزرای او [خواکیم بلاگر]حرف می زد...
«چیز به خصوصی نبود عالی جناب» ... «من این جوانک را نمی شناختم. وقتی دیدم آن جور غرق مطالعه است... کنجکاو شدم... فکر نکنم عقل سالمی داشته باشد. می دانید چه چیزی را با آن لذت می خواند؟ کتابی بود درباره شکنجه های چینی ها، با عکس آدم هایی که گردنشان را زده بودند یا زنده زنده پوستشان را کنده بودند.»
همان شب فرستاد دنبالش...
«توی مکزیک خوسه آلموئینا را می شناختی؟»...
«بله عالی جناب.»...
«این آدم کنابی چاپ کرده به اسم حکومتی دست نشانده در کارائیب، توی این کتاب به من حمله کرده، پول کتابش را دولت گواتمالا داده بود. از اسم مستعار ... استفاده کرده بود. این مربوط به چند سال پیش بود، حالا توی مکزیک خیالش از همه جهت راحت است، احساس امنیت می کند. فکر می کند یادم رفته که آبروی خانواده من و مملکتی که پروارش کرده، برده. این جور جنایت ها مشمول مرور زمان نمی شود. میل داری این کار را بر عهده بگیری؟»
... «با کمال افتخار عالیجناب»
چند وقت بعد منشی سابق ژنرالیسیمو [تروخیو]، در پایتخت مکزیک با رگبار گلوله از پا در آمد... اما ... هیچ کس نتوانست ثابت کند که این قتل کار تروخیو بوده. یک عملیات سریع و بی نقص که بنابرصورت حسابی که جانی آبس گارسیا در بازگشت از مکزیک تسلیم کرد، فقط هزار و پانصد دلار خرج برداشته بود.
از میان برداشتن خوسه آلموئینا فقط یکی از بسیار شگردهای درخشان سرهنگ [جانی آبس] بود، او با رشته ای طولانی از عملیات همواره موفق ده ها تن از تبعیدی های سرشناس را در کوبا، مکزیک، گوآتمالا، نیویورک، کاستاریکا و ونزوذلا به قتل رساند، یا شل و پل کرد و یا زخم هایی کاری به آن ها زد... در بیشتر موارد آبس گارسیا علاوه بر کشتن دشمنان، ترتیب بی آبرو شدن آن ها را هم می داد. روبرتو لامارا، که به هاوانا پناه برده بود، در فاحشه خانه ای زیر مشت و لگد چند چاقوکش به قتل رسید و همان حضرات از دست او به پلیس شکایت بردند که می خواسته فاحشه ای را که حاضر نشده بود به تمایلات سادیستی و مازوخیستی او تسلیم بشود، چاقو بزند... بایاردو کیپریوتا، وکیل، در کاراکس توی دعوای همجنس بازها کشته شد: جسد کارد خورده اش را توی یک هتل ارزان قیمت پیدا کردند... سرهنگ آبس چطور می توانست در شهرهایی که درست نمی شناخت با آن سرعت با خلافکارهای اهل آن شهر، گانگسترها، قاچاقچی ها، چاقوکش ها، چااندازها، روسپی ها و جیب برها تماس بگیرد... او چطور توانسته بود شبکه ای کارآمد از خبرچین و چاقوکش در بیشتر شهرهای آمریکای لاتین و ایالات متحد سر و سامان بدهد، آن هم با حداقل هزینه! ... گروه های تبعیدی و حکومت های متخاصم هیچ وقت نمی توانستند رابطه ای بین این اقدامات هولناک و شخص ژنرالیسیمو پیدا کنند. آیا بدیهی نبود که سرهنگ جانی آبس به جای اسپائیلات رئیس سازمان اطلاعات ارتش بشود؟
*برگرفته از نام کتابی به کوشش مرتضی کاظمیان؛ در آغاز این کتاب می خوانیم:
تقدیم به، استالین، فرانکو، هیتلر و تمامی مستبدان و دیکتاتورهای دیروز، امروز و فردای جهان که بدانند اسرار تاریکخانه هایشان پنهان نماند و نخواهد ماند ...
**ماریو بارگاس یوسا، سور بز، ترجمه عبدالله کوثری، تهران: نشرعلم، 1384، ص 100-106
(۱)دیکتاتور جمهوری دومنیکن در سالهای 1930 تا 1960 – برای آگاهی بیشتر از حکومت او می توانید به کتاب نظام های سلطانی، انتشارات شیرازه رجوع نمایید.
(۲)رئیس سازمان اطلاعات در سالهای پایانی دیکتاتوری تروخیو که بسیاری از جنایات آن دوران توسط او در دومنیکن صورت گرقت.
|